السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

280

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

يوسف به ته چاه رسيد صدا زد : اى پسران رومين سلام مرا به يعقوب برسانيد ، وقتى آنها صداى يوسف را شنيدند ، به يك ديگر گفتند : همين اطراف بمانيد تا مطمئن شويد كه او مرده است ، امّا وقتى شب شد مأيوس شدند و نزد پدر بازگشتند و ادّعا كردند كه گرگ او را خورده است ، در اين وقت يعقوب دانست كه بلاء الهى فرا رسيده ، پس صبر كرد و خود را آمادهء پذيرش حكم الهى نمود و گفت : ( چنين نيست ، بلكه اين امريست كه نفس شما برايتان آراسته است [ 1 ] ) و خداوند هرگز قبل از تأويل رؤياى يوسف او را طعمهء گرگ نخواهد كرد . وقتى كه صبح شد با خود گفتند : بياييد ببينيم كار يوسف به كجا كشيد ، مرده يا زنده است ؟ وقتى كه به چاه رسيدند ، ديدند كاروانى به نزديك چاه رسيده و دلو خود را به چاه انداخته‌اند ، وقتى دلو را بالا آوردند ، ديدند به جاى آب پسرى خود را به دلو آويزان كرده است ، پس او را از چاه بيرون آوردند ، در اين وقت برادران يوسف نزديك آمده و گفتند : اين پسر بردهء ماست كه ديروز در اين چاه افتاد و ما امروز آمده‌ايم كه او را از چاه بيرون بياوريم ، سپس يوسف را از دست آنها گرفتند و او را به كنارى بردند و به او گفتند : يا اقرار مىكنى كه بردهء ما هستى و ما تو را به اين كاروانيان مىفروشيم و يا تو را مىكشيم ، يوسف گفت : مرا نكشيد ، هر كارى بخواهيد انجام مىدهم ، پس او را به نزد كاروان بردند و گفتند : چه كسى اين برده را از ما خريدارى مىكند ، مردى از ميان آنها يوسف را به بيست درهم خريد و همين مرد او را به مصر برد و به پادشاه فروخت . وقتى يوسف به سن جوانى رسيد ، همسر ملك مصر دلباختهء او شد و از او طلب زنا نمود ، يوسف گفت : پناه بر خدا ، ما خانوادهء انبياء هرگز مرتكب زنا نمىشويم ، آنگاه زليخا درها را بست و به يوسف گفت : نترس و سپس خود را بر او عرضه نمود ، امّا يوسف از او گريخت و به جانب در رفت و زليخا بدنبال او دويد و پيراهنش را از پشت گرفت ، در نتيجه پيراهن او پاره شد ، ( در همين وقت عزيز مصر را در پشت در ديدند ، زليخا گفت : جزاى كسى كه به اهل تو نظر بد داشته چيست ، جز آنكه زندانى شود يا عذابى دردناك ببيند ؟ [ 2 ] ) .

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 18 . [ 2 ] سوره يوسف ، آيه 25 .